6 ماهگی دخمل خوشملم آنیتا
امروز 5 اذر ......ساعت 1 بامداد
دقيقا 6 ماهه که تو با مني عزيزم![]()
خيلي دوست داشتم بيام وب رو آپ کنم اما واقعا نميشد
اين چند ماهه خيلي بي حوصله شدم
از مهر که رفتم سرکار و تو رو يه هفته مادربزرگي نگه داشت
مسير و دوري ازز تو خيلي اذيتم کرد بعدشم يک ماهي پيشم بودي و يعني تا15 آبان تو اداره با من بودي پرستاري به نام خانم احمدپور برات گرفتم
من شير ميدادم و اون بغلت ميکرد و تعويض پوشک
تا اينکه دندون در اوردنت حسابي اذيتمون کرد . ديگه نميتونستم ببرمت
در به در دنبال مهد کودک خوب تا اينکه همسايه روبرويي گفت کسايي هستن تو شهرک که تو رو نگه دارن و خدا خيرش بده چند تا شماره برام جور کرد و بالاخره يه نفر و انتخاب کردم خانم قاسمي
زن خوبيه و بنده خدا شوهرش سرطان مثانه داره و بچه دار نميشن
از 16 آبان شما پيشه ايشوني دخمل گلم![]()
روزا خيلي دلم برات تنگ ميشه اما سعي کردم به روي خودم نيارمو حتي زنگم نزنم تا عادت نکنم و کمتر اذيت بشم
راستي ماماني ترم اخرشه و کارشناسي شرکت کرده و بابايي ارشد شرکت کرده
ببينیم خدا چي ميخواد
شما از زماني که وارد 5 ماهگي شدي دندون دراوردي
يعني تقريبا از 12 آبان به بعد که برات آش دندوني درست کردم
شبش مادر بزرگت اومد خونمون و کمکم کرد و فردا شبش عمه مونا اومد
يک هفته بعد هم دندون دوم رو دراوردي
و الان داري 2 تا دندون بعدي رو درمياري وحسابي اذيت ميشي خوشگل ماماني
راستي آنيتا خانوم بابايي بهترين بابا و بهترين همسر
اخلاق بد من رو تو اين چند وقته با حوصله تحمل کرده و چون من از نظر روحي خيلي .وضعيت بدي داشتم و شبا اصلا اعصاب بلند شدن و نگه داشتن شما رو نداشتم بابايي اين کار رو انجام ميداد و برعکس بدخلقي من
با مهربوني شما رو در آغوش مي گرفت و مي بوسيد راه ميبرد يا تا صبح شما رو روي پاش تکون ميداد
بابايي ٰهمسر مهربونم ازت ممنونممممممممممم
و خیلی دوست دارمممممم
ديگه اينکه شما از 4 ماهگي تا الان شبا هر 2 ساعت بيخوابي و تا يکي دوساعتي حس بازي و صحبت کردن داري ..................من و پدر هم همش خسته هستيم چون صبح زود بايد بريم اداره
از 5 ماهگي هم کمکي رو براي شما شروع کردم فرني حريره بادوم و سرلاک که از 4.5 ماهگي ميخوردي و سوپ سيب زميني برنج هويج مرغ و گشنيز و جعفري که زيادم دوسش نداري و بيشتر حريره که توش موز باشه رو دوست داري
ميوه هم بهت سيب و ليمو شيرين ميدم
شما بابايي رو بو صدا ميکني
شما رو وقتي ميخوايم بشوريم هي ميگي اه اه اه
پريشب ساعت 5 به من لگد ميزدي و ميگفتي اه اه
تا اينکه من بلند شدم و ديدم بله خراااااااااااااااااااااااابکار
غذا ميخوري ميگي هام البته اينارو هرموقع حست بگيره ميگي نه مکرر
هنوز نميتوني بشيني
غلت يکي دوبار بيشتر نزدي و از 5 ماهگي سه باري سرماخوردي و من حسابي ناراحت بودم و دفعه آخري دو روز مرخصي گرفتم پيشت بودم
اين روزا با همه تلخي شيريني هاش داره ميگذره اما خيلي سخت
بيخوابي و خستگي کارو خونه و رسيدگي به شما
گرچه بابا شهرام خيلي هواي منو داره و کمک ميکنه
امروزم من رفتم بازار بزرگ و کتوني و مانتو و.... براي خودم خريدم و بعداز 5 ماه يه خريد که دلم ميخواست رو کردم و دلم براي اون روزايي که از صبح تا بعدازظهر ميچرخيدم تو بازار تنگ شد
اما بيشتر از همه براي تو و باباييٰ ،بابايي هم ساعت 5:30 اومده بود دنبال شما و بعد هم اومديد
مترو فرهنگسرا دنبال ماماني
چندروز پيش هم براي شما و بابايي لباساي خوشمل خريدم
خلاصه که دلم براي اين روزا خيلي تنگ ميشه
اما نميدونم چرا دوست دارم زود بگذره و شما 2 ساله بشي .................يه روز هم ميام در مورد 2 سالگيت مينويسم
اگه زنده باشم..........



6 ماهگی دخمل خوشملم آنیتا 