آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 23 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

6 ماهگی دخمل خوشملم آنیتا

1391/4/16 15:20
نویسنده : شهرزاد
294 بازدید
اشتراک گذاری

امروز 5 اذر ......ساعت 1 بامداد

دقيقا 6 ماهه که تو با مني  عزيزم

خيلي دوست داشتم بيام وب رو آپ کنم اما واقعا نميشد

اين چند ماهه خيلي بي حوصله شدم

از مهر که رفتم سرکار و تو رو يه هفته مادربزرگي نگه داشت

مسير و دوري ازز تو خيلي اذيتم کرد بعدشم يک ماهي پيشم بودي و يعني تا15  آبان تو اداره با من بودي پرستاري به نام خانم احمدپور برات گرفتم

من شير ميدادم  و اون بغلت ميکرد و تعويض پوشک

تا اينکه دندون در اوردنت حسابي اذيتمون کرد . ديگه نميتونستم ببرمت

در به در دنبال مهد کودک خوب تا اينکه همسايه روبرويي گفت کسايي هستن تو شهرک که تو رو نگه دارن و خدا خيرش بده چند تا شماره برام جور کرد و بالاخره يه نفر و انتخاب کردم خانم قاسمي

زن خوبيه و بنده خدا شوهرش سرطان مثانه داره و بچه دار نميشن

از 16 آبان شما پيشه ايشوني دخمل گلم

روزا خيلي دلم برات تنگ ميشه اما سعي کردم به روي  خودم نيارمو حتي زنگم نزنم تا عادت نکنم و کمتر اذيت بشم

راستي ماماني ترم اخرشه و کارشناسي شرکت کرده و بابايي ارشد شرکت کرده

ببينیم خدا چي ميخواد

شما از زماني که وارد 5 ماهگي شدي دندون دراوردي

يعني تقريبا از 12 آبان به بعد که برات آش دندوني درست کردم

شبش مادر بزرگت اومد خونمون و کمکم کرد و فردا شبش عمه مونا اومد

يک هفته بعد هم دندون دوم رو دراوردي

و الان داري 2 تا دندون بعدي رو درمياري وحسابي اذيت ميشي خوشگل ماماني

راستي آنيتا خانوم بابايي بهترين بابا و بهترين همسر

اخلاق بد من رو تو اين چند وقته با حوصله تحمل کرده و چون من از نظر روحي خيلي .وضعيت بدي داشتم و شبا اصلا اعصاب بلند شدن و نگه داشتن شما رو نداشتم بابايي اين کار رو انجام ميداد و برعکس بدخلقي من

با مهربوني شما رو در آغوش مي گرفت و مي بوسيد راه ميبرد يا تا صبح شما رو روي پاش تکون ميداد

بابايي ٰهمسر مهربونم ازت ممنونممممممممممم و خیلی دوست دارمممممم

ديگه اينکه شما از 4 ماهگي تا الان شبا هر 2 ساعت بيخوابي و تا يکي دوساعتي حس بازي و صحبت کردن داري ..................من و پدر هم همش خسته هستيم چون صبح زود بايد بريم اداره

از 5 ماهگي هم کمکي رو براي شما شروع کردم فرني حريره بادوم و سرلاک که از 4.5 ماهگي ميخوردي و سوپ سيب زميني برنج هويج مرغ و گشنيز و جعفري که زيادم دوسش نداري و بيشتر حريره که توش موز باشه رو دوست داري

ميوه هم بهت سيب و ليمو شيرين ميدم

شما بابايي رو بو صدا ميکني

شما رو وقتي ميخوايم بشوريم هي ميگي اه اه اه

پريشب ساعت 5 به من لگد ميزدي و ميگفتي اه اه

تا اينکه من بلند شدم و ديدم بله خراااااااااااااااااااااااابکار

غذا ميخوري ميگي هام البته اينارو هرموقع حست بگيره ميگي نه مکرر

هنوز نميتوني بشيني

غلت يکي دوبار بيشتر نزدي و از 5 ماهگي سه باري سرماخوردي و من حسابي ناراحت بودم و دفعه آخري دو روز مرخصي گرفتم پيشت بودم

اين روزا با همه تلخي شيريني هاش داره ميگذره اما خيلي سخت

بيخوابي و خستگي کارو خونه و رسيدگي به شما

گرچه بابا شهرام خيلي هواي منو داره و کمک ميکنه

امروزم من رفتم بازار بزرگ و کتوني و مانتو و.... براي خودم خريدم و بعداز 5 ماه يه خريد که دلم ميخواست رو کردم و دلم براي اون روزايي که از صبح تا بعدازظهر ميچرخيدم تو بازار تنگ شد

اما بيشتر از همه براي تو و باباييٰ ،بابايي هم ساعت 5:30 اومده بود دنبال شما و بعد هم اومديد

مترو فرهنگسرا دنبال ماماني

چندروز پيش هم براي شما و بابايي لباساي خوشمل خريدم

خلاصه که دلم براي اين روزا خيلي تنگ ميشه اما نميدونم چرا دوست دارم زود بگذره و شما 2 ساله بشي .................يه روز هم ميام در مورد 2 سالگيت مينويسم

اگه زنده باشم..........

 

 

 پايان 6 ماهگي

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

عمه ی اریسا کوشمولو
19 مرداد 91 2:34
ااااااااخ عسیسم چقد شیریییینی


مرسي